خط داستانی
کلِمنتس آمفارو که برای دریافت قرارداد دائم در شرکتی که تازه استخدامش کرده است باید هوای کارمند بازاریاب با آخر عمر خدمت را به سمت بازنشستگی زودهنگام پیش ببرد، اما جفیارد این کار را نمیپذیرد. کار او تنها چیزی است که هنوز معنی به زندگیاش میدهد. در میان چشمانداز آینده حرفهای که میتواند او را از تاریخ خانوادگیاش برهد و محبت غیرمنتظرهای که نسبت به این بازاریاب احساس میکند، کلِمنتس باید تصمیم بگیرد. تصمیمی که ناچار کلِمنتس و جفیارد را تا حد ممکن به خط آستانه میبرد.